يادداشتها
نشان این دلم مگر بر کجای این آسمان
نوشته بود که بر سرخ اش چنین صائب
نشسته ای ای آذرخش من که ابرهای عالم را
از دوچشمم باریده ام بی هیاهو این هلهله ی خواستن و
عربده ی این جنون هوس انگیز بر مدار کدامین عرف
نا مانوس از هرم جان خیس من برخواسته است ای آذرخش روحم بازی گوش شده از قایم باشک تقدیر و تنم گیج می ترسم چشم برهم نهم باز نشناسم اش از هیچ ای آذرخش
انعکاس صدایم بود در یک چاه پر از شراب روحم انگار گر گرفته افروخته ام عجب شراب کهنه ای در این سبوست ... روحم برکه ی راکدیست با نیلوفر هایی سمج؛ صدای تو، موجی ظریف بر این تن آبی من می نوازد. سخن بگو! سالهاست که آینه ی ستاره ای نبوده ام. دیگر نیستم همسایه باشم برایت ولی اعتراف میکنم که سایهات هستم هنوز غروب که شد تمام میشوم ناگزیر صبوری کن اورسولا قهر میکند اورسولا ناز میکند اورسولا میترسد از زخمهای
پینه بستهی شعرهایم و من بانگ برداشتهام که ای مردمان لمیده در این نیم روزهی تقویم! دستهای زمخت من در بی زمان
سوده شده نخواهید که پوستهای نازکتان را لمس
کنم شما را با شبهای من چه نسبت است این جا زمان یک روز قبل از تولد ستاره مرد اکنون دیگر واژهها تندیس شدهاند و شعرها شاعران را میسرایند خوف میکنید اگر زبان بگشایم پیش از مردن کسی زاده نمیشود و خدایان منتظرند که مجال
خداوندی به افسانهها برسد اورسولا مگر از یک شاعر شنگ بجز این که به دنبال پروانهها کفشهایش جا بماند انتظار دیگری هست؟ نه دختر شعرهایم شاعران بیخایگانند و رگهاشان خالی از شهوت نفرت! طاقت بیار انزال شعر مدارایی میطلبد که تنها از روسپیان و از لوحی که به سفیدی قلب توست بر می آید مرا ببخش اگر فراموش میکنم تو دختری و من مرد کهنسالی که باید به تبر سپرد این گناه تو نیست که من بسی پیشتر از زلف تو با بید و سیب آمیختهام و دیریست که ریشههایم به دامان زهره و ناهید رسیده نه دیگر قلم من وسوسهی غسل تعمید نمیشود عزیز من شعرهایم که زادهی گناه گندم و سیباند دل پیچهی عصیان دیگر گرفتند و تو تازه فهمیدهای شاعران گناهکارانند اگر دیروز چنان دستپاچه از ولع پیراهن از تن شعرهایم دریدم مرا ببخش خیلی وقت است «دوستت دارم» حرص میزند در میان واژههایم اورسولای شعرهایم انارهای ترش و شیرین انارهای گلهای سرخ مگر از کدام تبارید دهانی را بوسیدهام که انگاری با شما نسبتی دارد هوس رقص کرده ام برجنازهی کسی که زندگی را بیشتر ازمرگ ستوده بود دوست دارم در خلوت هوسناک لحظههایم تو را در عمق شعرهایم بو بکشم میدانم که از روزن این واژهها
آدم برفی تنم را
در آغوشت بنشانم
بی کلامی
و حتی هیچ چیز دیگر
و آنگاه که
روحم را در شعریی بلند می سرایی
تمام شوم.
غروب، ماه، آسمان نیم ابری، زبانه ی شعله ای که خاطره ی خیس تو را دود می کند، اشک ها، لبخندها، هلهله های بی سبب و تویی که نیستی تا کنار ماه بنشانم ات؛ و من نبودنت را می نگرم، نبودنت را می خندم، نبودنت را می گریم. تاریک می شود، روشن می شوم. هوشیاریم لای خاطرات نیم سوخته سکندری می خورد. هیزم ها گر می گیرند؛ نبودنت را حس می کنم. این نشانه ی خوبی است؛ چرا که کلمه با نبودنت آغازید و در امتداد این فقدان ماندگار شد. ای میراث این همه سال زیستنم، ای تویی که نبودنت سایه سایه بودنم در اعماق چنین حالی گم می شود؛ در غروبی این چنینی که واژه ها در برکه ی بی پرنده ی روح کوچ می کنند و هوشیاری همراهِ با هیزم های خیس دیر سوز دود می شود؛ نبودنت را دوباره حس می کنم.
آنجا بهارآمده است
و زمين
بهارنارنج پوشيده است
وآسمان
عريان كرده آبياش را هوسانگيز
ولي دستهاي من که شكوفه نداداده اند
و برگهاي تخميرشده لاي بوتههاي بلوط
هنوزآبستن نكرده احساسم را
ميگويند
آنجا بهارآمده است
و پيچكها وعده دادند
بالاخزند از ديوارهاي سيماني
ولي من كه
دستهاي
تو را نيافتهام هنوز
ونديدم مخالف باد بوزي
وپستانت جوانههم نداده است
پيش ازآنكه
گيلاس از لبت بچينند
بايد برايت بنويسم
اگر روزي به ديدن من آمدي
خواه بهار باشد يا نه
ازكنار پنجره خواهيم نگريست
تنهايي عابري را
در جستجويي بيفرجام
وكمي بغض خواهيم كرد
و شاید کمی گریستیم
اما بانو عجالتا
از پنجره نگاهي بيرون بينداز
بلكه كسي كه من باشم
آمدن بهار را ازكاكلت هديه بگيرد.
| Design By : Mihantheme |


